قصه قلبم ....

  چه آسان شکستی ای دل من 

و دیروز چه آسان حمید در خود شکست و فروریخت 

از حمید دیگر چیزی نمانده به جز جسمی پوچ و بی روح و خالی

 

چه بر سر حمید آمد

 

 

 

خدایا تو کجا بودی آن لحظه ای که دنیایم فروریخت

 

کجا بودی لحظه ای که رویایم کابوس شد

 

کجا بودی لحظه ای که عشقم امیدم زندگی ام همه فروریخت

 

گفته بودی در دلهای شکسته خانه داری

 

اما نه نبودی در دل هزار تکه من نبودی

 

گفته بودی هرگز هرگز تنهایم نخواهی گذاشت اما دیروز تنها بودم تنهایه تنها

 

و اما ای کاش اکنون دستهای سرد محتاجم را میگرفتی حالا که نیاز به بودنت مثل نفس است برایم

 

نفس نفس نفس میخواهم.....

 

منی که از کوچکی خودم دلم گرفته تو بزرگی کن خدای مهربان...

 

مبادا رهایم کنی

 

 

  قصه قلبم   

 

 

 

می خندم

اما هیچ کس نمیداند

هر خنده ی من تلخ تر از صد آه  و اشک است

می خندم

اما به تلخی دنیا در دل می گریم

می خندم اما فقط لبهایم

خط مشی لبهایم و قلبم از هم جداست

قصه تلخی ست

قصه قلبی که می گرید

و لبی که میخند

قصه پر غصه ایست قصه شبهای تنهایی حمید

 

/ 1 نظر / 8 بازدید

من کارت عروسیم رو هم چاپ زکرده بودم وسط خرید عقدم داداشش وسط خیابون دعوا کردم من تالار هم گرفته بودم اصلا عقب نکش عشق مقدس گول حرف هیشکی نخور